یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت
یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت
رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن
مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن
ابر اگر از قبله خیزد ، سخت باران می شود
شاه اگر عادل نباشد ، مُلک ویران می شود
یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن
خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود
یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند
دم به دم آتش به جان مستمندان می زند
طاقت هجران ندارد ، قلب پاکش نازکست
گه به آب و گه به آتش ، گه به سندان میزند
پنجشنبه 11 شهریور 1389-09:42 ب.ظ
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامهات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
سه شنبه 9 شهریور 1389-01:46 ب.ظ
خدا یا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.
سه شنبه 9 شهریور 1389-01:38 ب.ظ
یکشنبه 7 شهریور 1389-11:31 ب.ظ
خدایا
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم به روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز
پنجشنبه 4 شهریور 1389-09:35 ب.ظ
خدایا
اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین نیاور که زرنگی های حقیر و پست های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم چه دوست تر می دارم بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!
چهارشنبه 27 مرداد 1389-03:28 ب.ظ
ما نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
جمعه 22 مرداد 1389-10:35 ق.ظ
یادمان باشد عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ است عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادمان باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهیم
یادمان باشد باید در برابر فریادها سكوت كنیم و برای سیاهی ها نور بپاشیم
یادمان باشد از چشمه درسِِ خروش بگیریم و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادمان باشد سنگ خیلی تنهاست... یادمان باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنیم مبادا دل تنگش بشكند
یادمان باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادمان باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادمان باشد مبادا به دیگران حسرت بخوریم كه باعث غبار و اندوه دل می شود .مبادا خود رو از دیگران بزرگتر بدانیم كه باعث كوچك آمدن میگردد
یادمان باشد انسان در زندگی یك ستاره دارد و آن ستاره اراده است كه فقط باید در آن ستاره بنگرد و خوشبختی را در آن جستجو كند
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نكنیم پر پروانه شكستن هنر انسان نیست گر شكستیم ز غفلت من ومایی نكنیم
یادمان باشد سه چیز از خصلتهای نیك دنیا و آخرت است: از كسی كه به تو ستم كرده است گذشت كنی، به كسی كه از تو بریده است بپیوندی و هنگامی كه با تو به نادانی رفتار شود بردباری كنی.
چهارشنبه 20 مرداد 1389-10:36 ق.ظ
لحظه ها را می گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این که خوشبختی در لحظه هایی بود که گذراندیم.
چهارشنبه 20 مرداد 1389-09:57 ق.ظ
آرزویم این است
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!
آرزویم این است ...
سه شنبه 19 مرداد 1389-11:54 ق.ظ
معلم این الفبا را عوض كن
حروف درس بابا را عوض كن
چرا او سیب دارد من ندارم
چرای این معما را عوض كن
سبد در دست سارا گل ندارد
معلم درس سارا را عوض كن
همیشه مشق شب از زاغ و روباه ست
بیا مشق شب ما را عوض كن
كتابم زیر باران خیس خیس است
بیا مشق شب ما را عوض كن
سه شنبه 19 مرداد 1389-11:28 ق.ظ
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیواش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟"
فریدون مشیری
دوشنبه 18 مرداد 1389-02:28 ب.ظ
پروردگارا
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
جمعه 15 مرداد 1389-12:10 ب.ظ
نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازی گوش و او یكریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی
دوشنبه 21 تیر 1389-11:38 ق.ظ