تبلیغات
زیر گنبد کبود
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت

یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت

یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت

یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت

رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن

با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن

مرغ ِ صیاد تو اَم ، افتاده ام در دام ِ عشق

یا بکش  یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن

ابر اگر از قبله خیزد ، سخت باران می شود

شاه اگر عادل نباشد ، مُلک ویران می شود

یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن

خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند

دم به دم آتش به جان مستمندان می زند

طاقت هجران ندارد ، قلب پاکش نازکست

گه به آب و گه به آتش ، گه به سندان میزند



نوشته شده توسط :امید
پنجشنبه 11 شهریور 1389-09:42 ب.ظ

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست


گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست


گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست


گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست


گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست


گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست


گفت از بهر غرامت جامه­ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست


گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست


گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست



نوشته شده توسط :امید
سه شنبه 9 شهریور 1389-01:46 ب.ظ

خدا یا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.

نوشته شده توسط :امید
سه شنبه 9 شهریور 1389-01:38 ب.ظ

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابربشنیدم از هوای تو آواز طبل بازگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برووان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستدر دست هر کی هست ز خوبی قراضه​هاستاین نان و آب چرخ چو سیل​ست بی​وفایعقوب وار وااسفاها همی​زنموالله که شهر بی​تو مرا حبس می​شودزین همرهان سست عناصر دلم گرفتجانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوزین خلق پرشکایت گریان شدم ملولگویاترم ز بلبل اما ز رشک عامدی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهرگفتند یافت می​نشود جسته​ایم ماهر چند مفلسم نپذیرم عقیق خردپنهان ز دیده​ها و همه دیده​ها از اوستخود کار من گذشت ز هر آرزو و آزگوشم شنید قصه ایمان و مست شدیک دست جام باده و یک دست جعد یارمی​گوید آن رباب که مردم ز انتظارمن هم رباب عشقم و عشقم ربابی​ستباقی این غزل را ای مطرب ظریفبنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق بگشای لب که قند فراوانم آرزوستکان چهره مشعشع تابانم آرزوستباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان ناز و باز و تندی دربانم آرزوستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوستمن ماهیم نهنگم عمانم آرزوستدیدار خوب یوسف کنعانم آرزوستآوارگی و کوه و بیابانم آرزوستشیر خدا و رستم دستانم آرزوستآن نور روی موسی عمرانم آرزوستآن​های هوی و نعره مستانم آرزوستمهرست بر دهانم و افغانم آرزوستکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوستکان عقیق نادر ارزانم آرزوستآن آشکار صنعت پنهانم آرزوستاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوستکو قسم چشم صورت ایمانم آرزوسترقصی چنین میانه میدانم آرزوستدست و کنار و زخمه عثمانم آرزوستوان لطف​های زخمه رحمانم آرزوستزین سان همی​شمار که زین سانم آرزوستمن هدهدم حضور سلیمانم آرزوست



نوشته شده توسط :امید
یکشنبه 7 شهریور 1389-11:31 ب.ظ

خدایا

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم به روحم عطا کن لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز



نوشته شده توسط :امید
پنجشنبه 4 شهریور 1389-09:35 ب.ظ

خدایا

اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین نیاور که زرنگی های حقیر و پست های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم چه دوست تر می دارم بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!



نوشته شده توسط :امید
چهارشنبه 27 مرداد 1389-03:28 ب.ظ

ما نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم



نوشته شده توسط :امید
جمعه 22 مرداد 1389-10:35 ق.ظ

یادمان باشد عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ است عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادمان باشد جواب كین را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهیم
یادمان باشد باید در برابر فریادها سكوت كنیم و برای سیاهی ها نور بپاشیم
یادمان باشد از چشمه درسِِ خروش بگیریم و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادمان باشد سنگ خیلی تنهاست... یادمان باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنیم مبادا دل تنگش بشكند
یادمان باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادمان باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادمان باشد مبادا به دیگران حسرت بخوریم كه باعث غبار و اندوه دل می شود .مبادا خود رو از دیگران بزرگتر بدانیم كه باعث كوچك آمدن میگردد
یادمان باشد انسان در زندگی یك ستاره دارد و آن ستاره اراده است كه فقط باید در آن ستاره بنگرد و خوشبختی را در آن جستجو كند
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نكنیم پر پروانه شكستن هنر انسان نیست گر شكستیم ز غفلت من ومایی نكنیم
یادمان باشد سه چیز از خصلتهای نیك دنیا و آخرت است: از كسی كه به تو ستم كرده است گذشت كنی، به كسی كه از تو بریده است بپیوندی و هنگامی كه با تو به نادانی رفتار شود بردباری كنی.


نوشته شده توسط :امید
چهارشنبه 20 مرداد 1389-10:36 ق.ظ

لحظه ها را می گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این که خوشبختی در لحظه هایی بود که گذراندیم.



نوشته شده توسط :امید
چهارشنبه 20 مرداد 1389-09:57 ق.ظ

آرزویم این است 

 نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!
آرزویم این است ...



نوشته شده توسط :امید
سه شنبه 19 مرداد 1389-11:54 ق.ظ

معلم این الفبا را عوض كن

حروف درس بابا را عوض كن

چرا او سیب دارد من ندارم

چرای این معما را عوض كن

سبد در دست سارا گل ندارد

معلم درس سارا را عوض كن

همیشه مشق شب از زاغ و روباه ست

بیا مشق شب ما را عوض كن

كتابم زیر باران خیس خیس است

بیا مشق شب ما را عوض كن



نوشته شده توسط :امید
سه شنبه 19 مرداد 1389-11:28 ق.ظ

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیواش دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟"

 

فریدون مشیری



نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 18 مرداد 1389-02:28 ب.ظ

پروردگارا

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند



نوشته شده توسط :امید
جمعه 15 مرداد 1389-12:10 ب.ظ

نمی دانم ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازی گوش و او یكریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی



نوشته شده توسط :امید
دوشنبه 21 تیر 1389-11:38 ق.ظ